تبليغاتX
ترنمهای منورمن درنبود تو...

ترنمهای منورمن درنبود تو...

آرزوها که دست‌یافتنی بشوند، دیگر آرزو نیستند،

وقتی می‌گردم توی خیال‌هایم، تنها آرزویم این روزها داشتن یک زندگی‌ ِ موازی است که توی آن خودم باشم و بتوانم تک تک آن چیزهایی را که دنبال‌شان هستم تجربه کنم، یاد بگیرم و حس کنم و بجنگم، خسته شوم، شاد باشم، گریه کنم، بروم، برگردم و باشم.

آرزوست... همان که دست‌نایافتنیست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 19:52  توسط مهردخت  | 

تو یه مسافر
من انگار یه سفر
به چهار راه که رسیدیم
من ایستادم
تو ادامه دادی
نمیدانم رفتنت مرا برد؟
یا مسافر بودنت مرا راند؟
میدانم که تو به سفر رفتی

سفری دور
زیر گوشم زمزمه کردی

به خاطر تمام محبتهایت ممنون...
و من آن لحظه تنها اندیشیدم

به سفری دیگر
و هر مویت....
 که داستان رفتنی را رشته بود

من، شاید یک مسافر
تو، اما یک سفر
من آمده بودم تا به تو برسم
نمیدانستم
رسیدنم پایان سفر است
....
از من گذشتی و به سفر رفتی
همه چیز کوتاه بود

امروز

راه غریب
من گم
تو دور
من یه مسافر
تو یک سفر.
...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:17  توسط مهردخت  | 

تو را به جای
همه‌ی کسانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم

برای خاطر
عطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطر
عطر نان گرم

برای خاطر
برفی که آب می‌شود
برای نخستین گل

برای خاطر
جان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی کسانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم

جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک می‌بینیم

بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش
گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

پل الوار

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:18  توسط مهردخت  | 

می گذرم از تمام گناهانت
به حرمت گودی کمرت
باد را می فرستم
مسح کند ساق پایت را
اندام تو یک سوره می شود
آیه آیه اش
موهایت
چشمهایت
گونه هایت
واجب السجده می شود
آن تار مویی که
پیچیده و تاب خورده روی پیشانیت
وقتی

جان من به نفس تو بند شده

خدا این وسط چه کاره است ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:1  توسط مهردخت  | 

شعر استاد احمد شاملو را تحریف کردم!!!

به تناسب حالم!!!

شرم می کنم از کرده خویش....

رحمت خدا بر او باد...

.....

تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرار این پیش پا افتاده‌ترین سخن که
دوستت می‌دارم
چون تندیسی بی ثبات بر پایه‌های ماسه
به خاک در می‌غلتم
و پیش از آنکه لطمه‌ی درد درهمم شکند
به سکوت
می‌پیوندم.
خیال میکنی دیگر،
ازمن چه خواهد ماند
حالا که تو بگذشتی؟؟
درمان درد تداوم تودر من
تنها
تکرار دوستت دارم است و بس...

فقط گفتم که بدانی...

وگرنه...
خوب می دانم

بغضم هم اگر بترکد
پر کاهی حتی بر آب نخواهد رفت

خوب می‌دانم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:31  توسط مهردخت  | 

واقعیت زندگی چیز دیگری ست...
واقعیت زندگی هزاربار دنیایم را ویران ‌کرد...
و من عادت نکردم...

فقط از خودم می پرسم چرا یکبار یک رویا واقعیت نمی‌شود؟...
برای خاطر خدا...
فقط یک بار...

از واقعیت بیزارم این روزها...

واقعیتی که میگوید تو رفته ای و یادم را جا گذاشته ای

 همین جا...سر چهار راهی نزدیک گرد آفرید...

خسته ام از صبح های دوشنبه که مثل همه‌ی روزهای دیگر نیستم...

دلم دوشنبه ای زا میخواهد که در آن مفت دقایق با تو بودنم را نبازم.....

چرا فراموشم نمیشود؟ 

چرا عادتم نمی‌شوی؟...
چرا این واقعیت لعنتی عادتم نمی‌شود؟ ...


حالا تو کجایی؟...و من کجا؟...

 گریه هم  عادتم نمی‌شود...

اما تا بخواهی ساده اما سخت عاشقیت عادتم شده ...

عادت...... 

همان که ترکش موجب مرض است....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:0  توسط مهردخت  | 

مرا نهراسان با این سکوت مرگبار طولانیت...

كه من بارها و هزاران بار

بي‌شاهد و شناسنامه

از شادي‌هاي كوچكم جدا شده‌ام

كه بارها و بارها بي‌نام و نشان

اسناد تنهايي خويش را امضا كرده‌ام

بي‌جوهر و مركبي...

 من چيزي براي هراس ندارم

وقتي رد پاهاي تو تا اتاق اضطراب من امتداد مي‌يابد

كسي كه از دلاشوبه‌ي تنهایی و ظلمت مي‌هراساني

گيس‌بريده‌اي است كه سهمش از عبور فصل‌ها

تنها هاشورهاي درهم و سياه است

همان دخترکی كه ديروز در گوش چكاوكها می گفت:

من عاشقم.»....

ساده اما سخت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:4  توسط مهردخت  | 

 غم با قاف غلط املاایی است
دیدارمان غم داشت شاید با قاف...

دیدارمان غلط داشت..

نه از نوع املایی...
غنچه ی آرزوهایم!!!!بگو در انتهای کدام وادی روزمرگی
به واحه‌ی عشقت ‌رساندیم؟ هان؟؟؟

ای قاف جادو!
عشق با تو ظاهر شد
قم با تو غلط املایی شد
و قصد با تو معنی یافت

گل من...

گرچه یادم را هم از یاد برده ای

یا مثل پسته ها و بادام هندیها گذاشتی تا خاک بخورم

اما....
من خاطرت را هنوز می‌خواهم
که جز تو مرا  خاطری نیست....

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:53  توسط مهردخت  | 

عشق در يك نگاه را
آسان می‌شود فهميد؛
چيزی كه معجزه است
عشق بين دو آدمی‌زادی‌ست
كه يك عمر به هم نگاه كرده‌اند

اِيمی بلوم


شما به چيزهايی كه رخ داده‌اند
نگاه می‌كنيد و می‌گوييد؛ چرا؟
من درباره چيزهايی كه هرگز روی نداده‌اند
رويا می‌بافم و می‌گويم؛ چرا كه نه؟
*
جرج برنارد شاو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:55  توسط مهردخت  | 

گاهی از تسلط خودم بر حالم تعجب می‌کنم
و الا....

کافیست لب را نگزم و بغضی را فرو نخورم
تا مدام اشکی صورتی را گرم کند

تا آنوقت که نفسم بند بیاید و  دنیایی را سیلی ببرد
به همین سادگی

انتظار ندارم

جز سکوت

 آوازهای طولانی از تو بشنوم

یا دستت

کنار خوابم

گل های بزرگ سپید 

بگذارد

 فقط تو باش در رویاهایم

مثل راز ی

که کفترها

پشت پنجره

با خود تکرار می کنند

 من می ترسم

بگو مرا از رویاهایم بیرون نکشند

من میترسم دستی پرده را کنار بزند

و من

دوباره

بر بام  تنهاییم فرود آیم ...

تو را بخدا نگذار مرا از رویاهایم بیرون بکشند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:36  توسط مهردخت  | 

خدا میداند که چقدر به دست هایت ایمان دارم

به دست هایت

که رها شدگی دو جسم زنده اند

و مرا به زیستن سوق دادند در یک لحظه

و موج دادند مرا درهمان یک لحظه

 به دستهایت

وبه صورت فلکی پنجه هایت

که بر سراسر من طلوع کرد

و غروب کرد

در یک لحظه...

 

در همان یک لحظه

جهان از دو سوی تو آغاز شد

و من از فواره های دو سوی تو

رها شدم

به خویش رسیدم

بزرگ شدم

 چه خوب مرا کشف کردی

در یک لحظه

همان یک لحظه ای

که من در وسیع دستانت

با خرگوشهای زمستانی همخوابه شدم

آهوان بهاری را نفس کشیدم

و در امتداد زمان کش آمدم

یک لحظه الهه ای شدم در معبدی دور

و جهان را با تمام نخواستنش با تمام وجود خواستم

 چه خوب مرا کشف کردی

همان آتشفشانی را که خاموش فوران میکند

فریاد زدم از ته دلم

که مرا بگیر

ذره هایم را

به آغوشت بکش و باز پس مده

که انگشت هایت تمام سهم من از رهایی است

 چه خوب مرا کشف کردی

عریانی کودکیم را پوشاندی

و شکل دادیم در فضا در یک لحظه ناب

به شکل مزرعه های گندم

به شکل خودت

به شکل دستهای مهربانت

من چقدر هنوز به دستهای بی دریغت ایمان دارم...

من چقدر هنوز به دستهای بی دریغت محتاجم...

نه فقط یک لحظه

که لحظه به لحظه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:0  توسط مهردخت  | 

توی دلم گفتم عزيز دلم،

با نگاهت مرا بدوز.

به هرجا که دلت می‌خواهد بدوز؛

 به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری...

در برابر نگاهت من
ابر می‌شوم،
دود می‌شوم
که بتوانی مثل باد بازی‌ام بدهی...
نفس گرمت را روی تنم فوت کن،
ببين چه‌جوری ناپديد می‌شوم...»
 
***
من راست راستی عاششششقت شدم!!!
پس بیچاره من...
بیچاره من . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:41  توسط مهردخت  | 

قاصدک!هان چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،امّا،امّا

گردِ بام و در من

بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری - باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصدک تجربه های همه تلخ،

با دلم میگوید

که دروغی تو،دروغ

که فربی تو،فریب.

قاصدک!هان،ولی...آخر...ایوای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام،آی!کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی – طمع شعله نمیبندم،خُردک شَرَری هست هنوز؟

قاصدک!ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم میگریند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:18  توسط مهردخت  | 

سرم که درد می كند
تلفن را بر می دارم،
زنگ ميزنم به تو...

كه مُسكنی بی عوارض تر
و آرام بخش تر از صدای تو
پيدا نمی شود
برای درد ِ من...

خانمی جواب میدهد!!!!

حسادت زنانه ام گل می کند

هر چه فحش بلدم نثارش می کنم

و او خونسرد و آرام مدام تکرار می کند:

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

هیچ کس
هنوز بو نبرده
که چقدر دوستت دارم...

...

کاش یک روز به من می گفتی برای تعطيلات
يك بليط دونفره رزرو كرده يی! برويم بهشت
كمی هوا بخوريم.

تا من ميان بغض هايم
لبخند بزنم....

دوستت دارم ساده و سخت ...

حسرت با تو بودن مرا کشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:34  توسط مهردخت  | 

به تو نگفتم

حالا فقط خودم می دانم

و خدایم که چقدر دلم می خواست

یکبار هم شده تو بخوابی تا نگاهت کنم...
و برای هر نفس تو
بوسه‌ای بنشانم به طعم ...
هرچه تو بخواهی...
و بعد آنقدر خورشيد را انتظار بکشم
تا چشمانت را باز کنی...


منتظر شدم و آرزو کردم

 بعد از آنکه تنهایم گذاشتی و رفتی

یکبار انگشت‌هایت را پنجره کنی
و مرا صدا بزنی
از پشت آنهمه چشم
...

فقط 1 بار ....

اما....

بغضم را ندیدی مگر که آنهمه بی تفاوت رفتی!!!!

بگذار بگویم

 تا بدانی

تمام آنچه را که نمیدانم چرا فرو خوردم و فریاد نزدم؟قبل از رفتن تو...

من ساده‌ام

و معصوم

تنها یک لیوان سفالین آب ، که از شیر آب مهربانی

پر شده

تشنگی‌ام را

فرو می‌نشاند

و نوازش گرم یک دست

شبم را چراغانی می‌کند

و یک تکه نان ِدل‌خوشی

برای سیر کردنم

کافی‌ست

پس مرا مخواه به فریب

مرا مبوس به دلهره

مرا کشف کن

خالق  تنهایی من!

لبم را ببوس

 من ساده‌ام

و معصوم

لبم را ببوس

بگذار حلاوت بوسه ات(این تنها یادگار تو)

 سالیان دراز با من بماند....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:56  توسط مهردخت  | 

ماه آسمون که دختر خوشگلیه

اون بالاها میون ستاره ها زندگی می کنه

ابر پیر ، اون پیرمرد با ابهت هم

از دوردستها عاشقشه

از دوردستها عاشق ماهه

وقتی ماه خانم پایین به ابر پیر لبخند میزنه

ابر اونقدر به وجد میاد

که شروع به سر دادن آواز واسه ماه میکنه

وبه این ترتیبه که رعد درست میشه،

گوش میکنی عزیزم،

اینجوری رعد درست میشه!!!

***

عشق درست یه آسمون ابریه

و تا جایی که من میدونم

بخت ابر پیری که اون بالا تو آسمونه

واسه رسیدن به عشقش ، اندازه بخت منه!!!

***

تو شبهای خشک،ماه بیرون نمیاد

و اونوقته که ماه فریاد ابر رو میشنوه که صداش میزنه

اشک از گونه های ابر به پایین سرازیر می شه

اینجوریه که بارون می باره

عزیزم بارون رو حس نمی کنی،

اون بارونه که می باره!!!

***

عشق درست یه آسمون ابریه

و تا جایی که من میدونم

بخت ابر پیری که اون بالا تو آسمونه

واسه رسیدن به عشقش ، اندازه بخت منه

***

و وقتی هوا شروع به روشن شدن می کنه

ار رفتن ماه رو نظاره می کنه

تو آسمون بوسه ای براش می فرسته

واینجوریه که باد می وزه،

عزیزم ، اونو حس می کنی ،

اون باده که می وزه!!!

***

عشق درست یه آسمون ابریه

و تا جایی که من میدونم

بخت ابر پیری که اون بالا تو آسمونه

اندازه بخت منه ، اندازه بخت منه.......

                                                    "شل* سیلور * استاین"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:4  توسط مهردخت  | 

ای آنکه مرا دوست نمی داری

باش در این جهان و بزی،

مرا هم دوست مدار

                           "  از سری  هایکوهای ایرانی  "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:46  توسط مهردخت  | 

گرچه گاهی من و این چراغ بی‌خیال می شویم

نه او دیگر پی روشنی است

 نه من دیگر سراغ تو را از ستاره و آفتاب و... می گیرم

با این همه...

وردی برای برگشتنت بلدم كه نمی‌خوانم!!!!

بخند و بگو دروغ می‌گویم

....

راستش را بخواهی راست هم نگفتم

 گل من:

 خوابی كه دیدنش را ترك كرده‌ام

تنی كه از یادش رفته‌ام

دری كه باز مانده تا بیایی

وجهانی که به شكل اولش برمی‌گردد

به بی شكلی اولش....

همه چشم براه دوباره دیدن توییم...

امید دیدارت را از من نگیر...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:37  توسط مهردخت  | 

"هر شب دوستت دارم" را
در دستانم می‌چرخانم
از اين دست به آن دست...
هروقت می‌خواهم
به دستت بدهم نيستی!!!!

انگار ديگر ايمان ندارم...

...
به تو که فکر میکنم

قلبم فشرده می‌شود از درد
تاب نمی‌آورد
و می‌پيچيد به دور شب...

و من آب می‌شوم
می‌سوزم ذره ذره

در تب نبودن تو مردم...
چشم براهم

تا کی نجات‌دهنده از گور شب بر خيزد
و مرا از خاک سرد برچيند...
 

از خودم میپرسم:
چرا اينجا نيستی
تا من  "دوستت دارم" را
از جنس خاک کنم،
از جنس تنم،
و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟ 

کاش زندگی فرصتم میداد

کاش اینجا بودی

من"دوستت دارم" را
از جنس نگاه می کردم
از جنس چشمانم
و تا صبح به نفس‌های تو می دوختم...
تا خود خود صبح....
و تا صبح تو چقدر راه بود!
تا صبح با تو

وقتی يکبار ديگر آفتاب می‌تابيد؟.....

....
بی شک آنوقت ابديت همیشه یک شب را به ياد مان می آورد
تا به ابديت گره بخوریم...
....
کاش می شدسير گريه کنم
در اتاق تنهايی‌ام اینبار نه
که شانه هایت یکبار مامنی میشد برای بی قراریهایم...

نه دوری ويران می‌کند
نه زنده به گوری. ...
باور کن..... عاقبت ، ولی....

سیر ندیدنت ...

وحسرت همه ی آرزوهای مانده بر دلم عاقبت ویرانم میکند...

دوستت دارم

ساده     اما    سخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:47  توسط مهردخت  | 

به همین زودی یک هفته گذشت
از آن روز که خودم را
آراستم و به دیدارت آمدم ...

روز قبلش گفتی که 10:30 می‌آيی
و من يادم رفت بپرسم
به افق تو يا من؟
و تو يادت رفت بگويی
پرواز می کنی يا می نشینی ؟

همیشه حق با توست
( بیچاره مسافرهای من...)


داشتم آنروز را میگفتم...

روز دیدارمان

که خودم را آراسته بودم،...
عطرزده و منتظر...
با لباسی زرد به رنگ نرگس  ...

چقدر دلم میخواست بگویی در نظرت چگونه ام؟

چقدر استرس داشتم...

چقدر سخت بود و انگار برای تو هم...

خانه ای با نرده های کج ///قبل از چهار راه دوم...

دست سردم در دست تو...

....

رمالی در کار نبود...باور کن

ظرفت بدون  شرط بوی چوب و عود می دهد....وبه شرطی که چشمت را ببند ی و نفس عمیق بکشی کمی بوی عشق مرا....

....

شیخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

....

چقدر دلم آغوشت را میخواست
همان اندک جا برای زیستن...
برای مردن.....
و گریز ازهیاهوی شهر
دلم میخواست داد بزنم مرا در وسعت آغوشت جای بده

مرا در کرت بندی دلت بکار...

اما فقط چند لحظه تو خدای من شدی
خدای من !!!!!!!!
کائنات همه‌ حسادت کردند
ماه،خورشيد، ستارگان و زمين

حتی خودم
1لحظه سوختم ... آنقدر سوختم که خاکستر شدم...

من درخشيدم با تو
نگاه نکردی  به چشم‌هام
که شعله‌وربود

....

چشم بر هم گذاشتم و تمام شد

به همین سادگی

چقدر از من دورشدی حالا؟

می بینم من؟آن روزی رو که زندگی به من فرصت داده

یکبار دیگه با تو بودن و تجربه کنم؟

دیگه اشتباهاتم و تکرار نمی کنم....

قول میدم ...

زندگی فقط یک فرصت دوباره...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:32  توسط مهردخت  | 

شده روشن قدم برداری
بی واهمه...
راه را بشناسی؟ در شبی تاريک؟

...

دلم می‌خواست
اندامت را
به حافظه‌ی دستانم بسپارم...

...

که خودم را بالا بکشم
بر شانه ها‌ی زندگی
تا دم ستاره‌ها
و آنگاه ببوسم ذهن زيبای تو را…
...
دلم می خواست یکبار هم شده وقتی چشم باز می‌کنم صبح
ببينم که می‌خندی....
...

 همیشه چيزهایی در اين دنيا هست که چرا ندارد...
چرا یادآوری کردی ؟؟؟
من برای خودم به تو هدیه دادم
مافاتی نيست
بازنده ندارد اين قمار
می‌فهمی؟
فقط اشک دارد و دلتنگی و انتظار.»

....

باور کن ... تو همان خورشيدي
كه درين زرد ترين لحظه ی زندگی
به زمين دل من مي تابي...

.

.

.

دلم برایت تنگ شده

خواهشی مانده....

چیزی بگو...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:29  توسط مهردخت  | 

فقط خدا می داندچقدر چشم‌هایم را بسته بودم
و حضور دست‌هات را
بر تنم نقاشی کرده بودم؟
آنقدر که می‌ترسیدم دست‌هام
از دلتنگيت بميرد.

فقط خدا می داند
چقدر بی تو
از خواب پریده بودم
لیوان آب را سر کشیدم
واز پنجره سراغ تو را گرفتم؟
فرصت نشد که برایت بگویم

خواب تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی.
..
 هميشه آرزو می کردم
که بنشينم نگاهت کنم
تو را سير.
دیدی!
دلتنگيم را دیدی
توی بغلت!


اما از آن روز تا به حال حسرت سير نگاه کردنت
در دلم بيدار شده...

انقدر کوتاه بود دیدارمان که من هنوز دنبال دست‌هات می‌گردم
روی تنم.
دلم می خواست جوری عاشقی ‌کنم
در آغوشت
که هردو شعله‌ور شويم
مثل خورشيد
که من بچرخم دور کهکشانی
که دست‌های تو
سامانش می‌دهد.

...

فرصت نشد که بگویم هرگز بعد از تو شکلاتی نخوردم...
انگار اصلا پیش از تو شکلاتی نبوده

و بعد از تو هم وجود نخواهد  داشت؟ 

فرصت نشد که بگویم هر روز صبح صدایت میکنم...
و اصلاً هم به روی خودم نمی اوردم
که نيستی.

که بپرسم هیچ وقت صدایم را شنیده ای؟

همیشه آرزویم این بود که:
مستقيم
به خانه‌ات بی‌آيم
تنت را بپرورم
و دنيا را
با دست‌های مهربان تو
بی‌آفرينم
حتا خودم را...

که بگویم به تو ، بدون تو
چيزی که احتياج ندارم
خودم هستم....

 اما نگفتم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:27  توسط مهردخت  | 

عاشقی من، چرخیدن بر مداری است

 بیضی

به مرکزیت تو؛

 سالهای دوری-....

 براي همان کم لحظه ی نزدیکی....

نایی اگر مانده تا پایی به رفتن ادامه دهد، ته مانده‌ی همان دقایق دیدار روبروي توست...

کهکشان بودي انگار!...

ایستاده‌ای و تمام سیاره‌ها طوافت می‌کنند. . .

انگار من خرده سیاره‌ افتاده‌ام به مدار آخر/ تا کي بشود که چشمک‌م از آن دور دورها چشمت را بگیرد،

دست‌های جاذبه‌ات را باز کنی تا منهم پیله‌ی مدار را بشکنم!

آرزو کردم ستاره‌ای دنباله‌دار بشوم؛

 گریزان به آغوشت...

 مسیر روشن وصال! و بعد، مزه‌ی یکی شدن...

 مرغ آمين رد شد انگار...

کهکشانی که یک سیاره خلوت‌تر شده؛ ستاره‌ای که به مرکز پیوسته...

دوستت دارم ساده اما سخت...به سبکي خاص

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:25  توسط مهردخت  | 

تو نیستی انگار آخرالزمان شده است

من به پایان دنیایم رسیده ام

 رستاخیز هم دروغ بزرگیست تا آرام بمیرم و صدايم در نیاید .

عروسک خیمه شب بازی خدا شده ام

 کودکی که عاشق ميشود و مبهوت...

 چقدرشيرين و آشنا بود آن لحظه که مثل گنجشگ خیس فصلهای پاییز به گرمی بدنت پناه آوردم

 بارها تجربه کرده بودم آغوشت را در خوابهاي رنگيم....

کاش زندگي دکمه بازگشت داشت....برای تکرار دوباره ی آغوش تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:18  توسط مهردخت  | 

دیروز بعد از ۲سال دیدم تورا...عوض شده بودی...

دیشب تا صبح خواب به چشمانم نیامده است ...

 فکر میکنم ... به تو ... به حرفایم ... به حرفهایت ... به حرفهای نگفته مان ...

به اینکه به همین زودی دلم برایت تنگ شده ...

به اینکه انصاف نيست که به همین زودی خاطره شوي...

باورم نميشود به همین زودی گرد و غبار غم درونم را لبریز کرده ...

خوب ميدانم بعضی وقت ها زود دیر میشود,...

کاش میشد دلتنگی هایم را یک جا روی کاغذ بنویسم .... آن را مچاله کنم .... در سطل آشغال بریزم .... و خلاص ....

خدا میداند که چقدر دوستت دارم...من فقط میدانم: ساده میخواهمت اما سخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:0  توسط مهردخت  |